با اون چشمای سیاه گیراش و ابروهای کمونی می ایستاد جلوی در دبیرستان منتظر باباش که بیاد دنبالش .
به همین خاطر امروزها زیاد جلوی آینه می رم . راستش دلم خیلی برای خودم تنگ می شه .
خدایا مردیم از خوشگلی ![]()
مشخص نیست کجا بیفتم .
فهمیدن من دارم می یام خدمت را کردند بیست و یک ماه .
اگه بیفتم منطقه محروم هیجده ماه خدمت می کنم . دوماه به خاطر داشتن کارت سبز کم می شه . یک ماه به خاطر لیسانس . که روی هم رفته می شه پانزده ماه . دوماه هم مرخصی دارم که روی هم رفته می شه سیزده ماه . یک ماه هم استعلاجی می گیرم که روی هم رفته می شه دوازده ماه . دوازده ما هم به یک چشم به هم زدن تموم می شه می ره پی کارش .![]()
اگه منطقه ی محروم هم نیفتم به اون یک سال دو ماه اضاف کنید جوابش در می یاد .
به نظرتون زیادی خوشبین نیستم ؟![]()
از یک بنده ی خدایی می پرسند اگه توی دریا کوسه دنبالت کنه چه کار می کنی ؟ میگه می رم بالای درخت . می پرسه بالای درخت ؟ اونجا که درخت نیست . می گه خوب مجبورم .
حکایت من هم شده قصه ی همون کوسه . ![]()
مجبورم کسی می فهمه معنی مجبورم یعنی چی ؟![]()
اونهم سلام کرد .
و بعد چند بار در طول پنج دقیقه ازش پرسیدم " چه کار می کنی ؟ "
گفت" چند بار می پرسی ؟ گفتم که هیچی "
از جیبم ده هزار تومان در آوردم بهش دادم .
هر کاری کردم نمی گرفت . به زورگذاشتم توی دستش .
بعدش پنج دقیقه ی دیگه هم صبر کردم که شاید حرفی باشه که بتونیم باهم بزنیم .
ولی نشد . هیچ حرفی نبود که بهم بزنیم .
بهش دست دادم وصورتش را بوسیدم .
گفت : کجا خونه گرفتی ؟
گفتم : شهرک باهنر
لبخند تلخی زد . مثل اینکه فقط خواسته بود یه چیزی بپرسه .
خداحافظی کردم رفتم .
وقتی رسیدم خونه زدم زدم زیر گریه .
من وخواهرم هیچ حرفی نداشتیم که بتونیم به همدیگه بزنیم .
اون موقع چند ماهی بود که رفته بودم مرکزاستان که بتونم راحت تر زندگی کنم .
خواهرم گوشی نداشت . من هم به گوشی نیازی نداشتم .
اون موقع مرجانی هم نبود که با تماس هاش منو به سمت گوشی هول بده .
براش یک سیمکارت ثبت نام کردم بعد هم گوشی خودم را دادم بهش .
خودم چند ماهی گوشی نداشتم .
من به خواهر بدهکار بودم .
همیشه فکر می کردم به خاطر من بود که گذاشت رفت مرکز استان خونه ی خواهرم زندگی کرد .
از سال اول راهنمایی رفت و تا دیپلم گرفت همون جا موند .
به خواهر بزرگیم می گه مادر به دامادمان هم می گه پدر .
به خواهر زاده هامم میگه برادر .
چند شب قبل اس ام اس داد (( داداشی چرا بهم زنگ نمیزنی ؟))
گفتم : چرا ؟
گفت : دلتنگت شدم .
الان خیلی دوستم داره .
منم همین طور .
دیگه هیچ وقت اذیتش نکردم .
دیگه هیچ وقت نخواستم براش یک برادر غیرتی باشم .
سعی کردم براش یک دوست باشم .
فکرکنم الان بهترین دوستش خودم باشم .
با هم فیلم می بینیم .
سریال نگاه می کنیم .
بازی می کنیم .
واز همه مهمتر دلمون برای هم تنگ می شه .
دفترچه ی خدمت سربازی را پستش کردم ...
مشخص نیست کجا بیفتم یا چه زمانی اعزام بشم ...
دلیل اینکه پستش کردم این نبود که بخوام توی زندگیم جلو بیفتم ...
فقط می خواستم از این شهر لعنتی بروم ...
از این کوچه و این خانه نفرین شده بروم ...
دوست دارم وقتی از خانه خارج می شوم که بروم خودم را به مرکز آموزشی معرفی کنم دیگه هیچ وقت به این خانه و کوچه و شهر برنگردم ...
غمگین غمگینم ...
یک هفته ای است که مصرف فلوکستین ها را قطع کردم ...
افسردگیم چند برابر قبل شده ...
به خیلی چیز ها فکر می کنم بیشتر از همه به این وبلاگ که گاهی به سرم می زنه حذفش کنم ...
خدایا کمکم کن قبل از آنکه بمیرم طاقت بیارم ...
کاش ...
با تمام وجود غمگیینم ...
فایده مرگ برای من این است که پیر نمی شوم ...
هرگز کسی چنین فجیع به کشتن خویش برنخواست که من برخواستم ...
خدایا کمکم کن قبل از آنکه بمیرم طاقت بیارم ...
درست مثل بچه ای که کار بدی کرده باشه و بخواد واقعیتش را به مادرش بگه .
دوشب قبل با خدا درد دل کردم و یک جمله ی خیلی باحال از خودم در آوردم و گفتم .
گفتم " خدایا چرا آنقدر بزرگ هستی که دست های کوچک من را که به سویت دراز کرده ام نمی بینی ؟"
منتظر جوابش هستم جواب داد حتما خبر می دهم .
فقط دوروز تونستم که این کار را ادامه بدم .
سردرد سراغم نیومد فقط افسردگیم چند برابر شد .
حتی تصمیم گرفتم گوشیم را خاموش کنم و بیام وبلاگم را هم حذف کنم .
راستش توی زندگیم اینقدر غمگین نبودم که الان هستم .
مجبوری دوباره مصرف را شروع کردم .
ولی دوست دارم از خیلی چیز ها که دست کشیدم از این لعنتی هم دست بکشم .
گفته بودی هر وقت کارهای فارغ التحصیلی تموم شد هدیه فراموش نشه .
خوشحال میشم اگه بتونم تو راهم توی شادی خودم شریک کنم .
پس خبرش از خودت .
اگه بگم ازش متنفرم ...
اگه بگم از اینکه به وبلاگم می یاد ناراحتم ...
دروغ گفتم یک دروغ بزرگ گفتم .
هنوز دوستش دارم ...
هیچ وقت نتونستم ازش متنفر بشم ...
هیچ عصری نیست که به کافی نت نرم و ببینم کامنت برام گذاشته یا نه ...
همیشه فکر می کنم ادم ها چند تا زندگی را تجربه می کنند ...
شاید من و مرجان در زندگی قبلی با هم ازدواج کرده باشیم ...
شاید دلیل اینکه دنبالش گشتم این بود که از قبل می شناختمش ...
شاید در زندگی بعدی ما حتی همدیگه را نشناسیم ...
کاشکی یک بادی می اومد و من را ازاین خواب خسته بیدار می کرد ...
کاشکی زندگی اینقدر عذاب آور نبود که هست ...
وقتی می نویسم اروم می شم . یه جوری مثل دارو می مونه این نوشتن .
اون قدر می نویسم که دیگه هیچ خاطره ی بدی توی ذهنم نمونه .
یه دوستی دارم به اسم محمد که خیلی موج منفی به ادم تزریق می کنه . حاظرم قسم بخورم اگه یک هفته من و اون را توی یک اتاق کنار هم بزارند خودکشی می کنم . مثلا می گه ای یایا کار نداریم دولت فاسدی داریم بعضی ها حقم را خوردن . یک دختری را دوست داشتم که ازدواج کرده و اون قدر هر وقت به هم می رسیم این حرف ها را تکرار می کنه که بعضی وقت می زنم توی پرش بهش می گم " من همین جوری قرص اعصاب می خورم تو دیگه بدترش نکن " عید امسال هم به خاطر اینکه خونه نشینش کنم و سراغم نیاد سریال شصت هفتاد قسمتی فرار از زندان را دادم بهش نگاه کنه که البته تا دعم عید پیداش نشد "
فکر کنم منم یه جور هایی توی این وبلاگ یک محمدم برای خودم ولی چه کارش میشه کرد اینجا درددل نکتم کجا درددل کنم .
تا بعد بای
می گفت من خونه را فقط به یک نفر اجاره دادم .
هر کسی غیر از این دونفر بخواد بره دستشویی باید دویست تومان بده .
بخواد بره حموم هزار تومان .
توی گرما اجازه نمی داد کولور ابی را روشن کنیم و وقتی هم روشن می کردیم از پنجره دستش را می آورد تو و سیم کولور را می کشید .
اون موقع ها خیلی زورمون می داد ولی الان این خاطره ها خنده دار ترین خاطره های دوران دانشجوییم هستند .
اگه خدا بخواد شنبه ی هفته ی بعد همه ی کارهای فارغ التحصیلیم را انجام می دهم .
خبر بد هم اینکه خدمت شد بیست و یک ماه ![]()
واقعا این مملکته داریم .
برادرش با تبر زده بود توی سرش و تا اتاق عمل هم رسیده بود ولی ...
برادرش یک بلوتوث از خواهرش دیده بود که که کنار مرد دیگه ...
دروغ چرا دختره را دیرادیر می شناختم وهیچ کسی را پیدا نمی کردی که باهاش دوست نباشه ...
از بس توی خیابون اصلی شهر اومده بود که تابلو تابلو بود ...
ولی به نظرم کشتن این دختر توسط برادرش به وسیله تبر همون قدر مسخره است که بومی های آمازون وقتی یک هلی کوپتر می بینند به طرفش نیزه پرت می کنند ...
به امید روزی که این مسئله یک بیماری شناخته بشه و از راه روانشناسی بشه درمونش کرد نه از راه تبر
سلام . اره کامنت هایی را که گذاشتید امروز عصر خوندم .
از این که به کلبه ی کوچیک من اومدی خیلی خوشجال شدم .
کلبه ای که بهش عادت کردم و نه اجاره خونه می دم و نه پول اب و برق .
دلیل اینکه این کلبه را راه انداختم تو بودی .![]()
سال نو را هم بهت تبریک می گم . ![]()
امیدوارم سال خوبی برات باشه . ![]()
باز هم بهم سر بزن . یعنی هروقت تونستی خوشحال می شم بازهم بیایی .
دوستت دارم و تحمل می کنم بی تو به هر سختی به شرطی که بدونم شادو خوشبختی .
امیدوارم باز هم بهم سر بزنی . تا اون موقع به قول خودت بای .![]()
اگر هنوز نگفته ای دوستت دارم بگو شاید تا فردا استخوان های من تاب نیاورند ....
خدایا کمکم کن قبل از آنکه بمیرم طاقت بیارم ...
تنهایم تنهای تنها خیلی ...
فکر کنم به این موضوع بی توجه شده باشم . ولی هر وقت گوشیم زنگ می خوره فکر می کنم شاید اون باشه !
فکر کنم ...
فکر کنم ...
فکر کنم ...
امروز ها به خیلی چیز ها فکر می کنم .
به خدمت سربازی ...
به اینده ی تحصیلی ...
به نداشتن کار ...
به رفتن مرجان ...
وروی هم رفته فکر کنم روزی نیست که به خودکشی فکر نکنم .
فلوکستین ها ارومم می کنه ولی می ترسم که ارامش قبل از طوفات باشه ...
دیروز رفتم سر زمین برادرم که سیر هاش را اب کنیم . یک بارونی گرفت که نگو . چند دقیه ای هم تگرگ زد . باد شدیدی هم می اومد که بارون را به صورت افقی می زد به صورتت . همه ی لباس هام خیس شدند . وقتی رسیدیم شهرمون فهمیدم اصلا اونجا بارونی نیومده . شاید خدا اون بارون را از یک جای دیگه اورده بود که من خیس بشم که بفهمم هنوز هم به فکرمه .
روز و شب دارم سریال نگاه می کنم .
فرار از زندان زا تموم کردم چند هفته ای هم هست که دارم لاست می بینم . دیگه قسمت های اخرش هست یعنی همین امروز قسمت 103 را تموم کردم . خداییش هم خوب دارم خوش می گذرونم .
الان یک هفتاد و هشت روزی هست که دیگه بهش زنگ نزدم . حتی پیام هم ندادم . عجب دنیایی است یک زمان به زور شاید می تونستم یک هفته طاقت بیارم .
روز هاي اول پروپرونالول مصرف مي كردم . از نوع چهل درصدش .
وقتي اعصابم به هم مي ريخت معمولا يك دونه مي خوردم .
در لحظه جواب مي ده ولي چند ساعت بعد سردرد بدي مي ياد سراغت كه از خوردنشون پشيمون مي شي.
الان يك هفته است كه دارم فلوكستين مصرف مي كنم .
وقتي كه مي خورم مثل يك خرس خوابم مي گيره و اشتهامم زياد ميشه .
ولي روي هم رفته از قرص قبلي كه استفاده مي كردم بهتره .
تازگي ها هم بحران هويت گرفتم .
از وقتي مرجان بهم گفت ازم متنفره و ازمن بدش مي ياد اعتماد به نفسم را از دست دادم .
راستش براي يك پسر بدترين چيز ممكن اين است كه يك دختر بهش اين جوري بگه .
تنها گناه من اين بود كه عاشقش بودم .
خيلي دوستش داشتم .
راستش اگه كسي غير از مرجان اين حرف ها را مي زد هر چي از دهانم در مي اومد بهش مي گفتم .
هيجده اسفند تولد سانازه من ازش خاطره ي زيادي ندارم و يك بار هم بيشتر نديدمش . من بهش مديونم . چون اون كاري كرد كه مرجان قبول كنه يك مدت با هم ارتباط داشته باشيم . يك بار مرجان بهم پيام داد كه اگه يه روز بخواد اردواج كنه حتما با من ازدواج مي كنه .
من هم بهش گفتم اين حرف را داري از روي احساس مي زني نه از ته دل .

گفت نه احساس نيست .
بعدش ساناز زنگ زد و خاطر جمعم كرد كه مرجان اون جرف را از ته دلش زده .
نمي خوام اين پست را زياد طولاني كنم . در همين حد بدونيد كه وقتي مشكلي بين ما پيش مي اومد اون پادرميوني مي كرد .
وقتي شيراز بودم يك مغازه ايبود كه قاب هاي چوبي مي فروخت و مي تونستي بهش سفارش بدي هر اسمي كه دلت مي خواد را روش حك كنه .
من اون موقع رابطه ي خوبي با مرجان نداشتم ولي مثل قبلا فكر مي كردم دوباره با هم خوب بشيم . كه نشديم .
من سفارش دادم كه روي قاب بنويسه ساناز .
پيش خودم فكر مي كردم به عنوان هديه مي دمش به مرجان ولي نشد .
الان هم ديگه هيچ رابطه اي نداريم .
سي و هفت روزي هست كه يك پيام هم به هم نداديم .
ولي مي خوام تولدش را از همين جا بهش تبريك بگم .
ساناز جان تولدت مبارك و باور كن هيچ چيزي زيباتر از لبخند تو نيست .
کامنت های این پست را هم مثل پست تولد مرجان قصد دارم تائید کنم .
پس پیام تبریک فراموش نشه .
بدون هيچ حرفي گفت : شما زبون ادمي زاد حاليتون نيست ؟
من ساكت بودم هيچي نگفتم .
گفت : مي دونيد تنفر چيه ؟
من هيچي نگفتم .
گفت : من از شما متنفرم .
من ساكت بودم .
گفت :مي شنويد ؟
گفتم : بعله
گفت : من ازتون بدم مي ياد . حتي اگه يك بار ديگه به گوشيم زنگ بزنيد هرچي ديديد از چشم خودتون ديديد . شماره تون را مي دم به بابام مي گم مزاحمم مي شه .
بعد گوشي قطع شد .
دوباره زنگ زدم .
گفت : مگه نگفتم ديگه زنگ نزنيد ؟
خواستم حرف بزنم گفت : از همون اول منو گول زديد فريب خوردم كه با شما خواستم تلفني رابطه داشته باشم بگم غلط كردم ولم مي كني . بعد گوشي را قطع كرد .
ديگه بهش زنگ نزدم .
اين وبلاگ را درست كرده بودم كه حرف دلم را توش بنويسم ولي ديگه نمي دونم چي بنويسم .
از كي بگم از چي حرف بزنم .
احساس مي كنم خيلي كوچيك شدم .
نه يعني منظورم اينه خيلي كوچيك شدم .
دارم كم كم از بين مي رم .
كم كم كم كم .
ديگه هيچ پستي با موضوع مرجان نمي نويسم .
راستش دیگه هر چی کشیدم بسمه .
فقط یک چیز می مونه که اونم تولد سانازه .
فكر نكنم فرصت كنم براش يك پست بنويسم ولي اگه فرصتي شد حتما اين كار را مي كنم . تا بتونم كمي از محبت هاش را جبران كنم . تا اون موقع از همين جا بهش تبريك مي گم و براش دعا مي كنم . راستش ساناز قبلا هم برات دعا كرده بودم يادمه وقتي شاه چراغ بودم اين كار را كردم . اون موقع فكر كنم يك سري مشكل خانوادگي داشتي نمي دونم مشكلاتت حل شد يا نه ولي يادت نره من برات دعا كردم وحالا تو هم براي من دعا كن قبل از انكه بميرم طاقت بيارم .
خیلی وقته که دیگه حوصله ی به روز کردن وبلاگ ندارم .
دلم برای بیشتر دوستای وبلاگیم تنگ شده .
ولی امروز با این شعر روبه رو شدم که یک روز معشوقم برام فرستاد .از این دفعه به بعد سعی می کنم حداقل ماهی یک پست را بنویسم .
از همه ی کسانی که کامنت گذاشتن هم تشکر می کنم و سر فرصت بهشون سر می زنم . بای
کاش غصه تموم می شد کاش گریه نمی کردم ....
اگر چه اجازه ندارم بهش زنگ بزنم .
اگرچه از اينكه حتي بهش پيام هم بدم منزجر مي شه .
اگرچه چند ماهي مي شه نديدمش .
اگرچه اون روز تولدم را يادش رفت و هيچ تبريكي هم بهم نگفت .
ولي اين دليل نمي شه روز تولد معشوقم را بهش تبريك نگم .
روزي كه هم براي من و هم براي اون روز فراموش نشدنيه .
البته قصد دارم تلاشم را بكنم كه هيچ پيامي نتونم بهش بدم تا جشنشون خراب نشه .
به هر حال اين پست را مي خوام هديه كنم به معشوقم .
مي خوام از عادت هاي بد خودم بگم .
چون هر كسي تا الان وبلاگ منو خونده فكر مي كنه معشوقم اژدهاست يا يك چيزي توي همين مايه ها.
من توي وبلاگم از خودم يك فرشته ساختم و از معشوقم يك ديو .
يك زماني فقط آرزوم بود بتونم باهاش حرف بزنم .
حاظر بودم همه ي دنيام را بدم تا بتونم يك دقيقه باهاش حرف بزنم .
وقتي هم ارتباطمون شكل گرفت خواسته هاي جديد تري برام شكل گرفت مثل ديدن و قرار گذاشتن .
به همين سادگي يادم رفت كه يك زماني ارزوم فقط اين بود كه بتونم بهش باهاش حرف بزنم .
من ادم عجولي هستم .
اين را معشوقم چنديدن بار بهم گفت .
و البته تاقبلش خودم نمي دونستم .
با عجول بودنم خيلي اذيتش كردم .
مثلا با هم بحثمون مي شد منم يك پيام هايي براش مي فرستادم كه خودم بعد از نيم ساعت پشيمون مي شدم .

من ادم احساساتي هستم .
يعني مرد شرايط سخت نيستم . نمي دونم شايد دليلش خيلي چيزهاي ديگه باشه ولي خيلي احساساتي با مسئله ي عشق برخورد مي كردم .
روي هم رفته من به شرطي مرد زندگي هستم كه همه چيم روبه را باشه چون من الان يك تصميمي مي گيرم و روز بعد يك تصميم ديگه .
مثلا سال قبل من يك كافي نت داشتم كه ماهي هفتصد هشتصد هزارتومان درامدم بود ولي يك روز به سرم زد جمعش كنم و همين كار راهم كردم . الان هم خيلي پشيمونم و هيچ پولي توي جيبم نيست .
فرض كنيد حالا اگه من با معشوقم ازدواج كرده بودم چي پيش مي اومد .
مثلا معشوقم مي گفت اين ها چي هستند بار وانت ؟
منم مي گفتم : كافي نت را جمعش كردم . هه هه هه هه
واقعا وقتي بهش فكر مي كنم وحشتم مي گيره از بعضي از كارهام .
نمي دونم دليل اين اعتماد به نفس نداشتم چيه . شايد اگه معشوقم پشت سرم بود و ازم تعريف مي كرد و صادقانه مي گفت دوستت دارم اين جوري نمي شدم .
به هر حال اين پست را هديه كردم به معشوقم كه مي خوام يك تار مو ازسرش كم نشه .
وبرخلاف هميشه كه هيچ كامنتي را تائيد نمي كردم تصميم دارم كامنت هاي اين پست را تائيد كنم . از كساني كه اين پست را مي خونن درخواست دارم يك شعري يا نمي دونم يك جمله اي براي تبريك به معشوقم بنويسند .با تشكر از همه دوستاني كه كامنت مي گذارند .
ربطي هم به امروز و ديروز نداره پنج شش سالي هست اين طوري شدم .
بدترين اتفاق ها برام افتاد ولي براي كسي بازگوشون نكردم . ريختم داخل خودم .
كتك خوردم ، فحشم دادن پشت سرم حرف زدن ولي ريختم داخل خودم .
توي بد ترين موقعيت ها عصباني نمي شم .
ربطي هم به اينكه خودم مي خوام نداره كلا عصباني نمي شم .
وقتي عصباني مي شم دوست دارم برم وتوي چشم نباشم .
مغز من مثل يك كلاف نخي مي مونه كه بعضي وقت ها يك نخي ازش بيرون مي ياد و من هم اون را مي گيرم و مي كشمش روي كاغذ .
از وقتي وبلاگ را راه انداختم خيلي آروم تر شدم .
حس مي كنم از حجم اون كلاف داره كمتر مي شه .
از روزي كه وبلاگم راه افتاده چيزي حدود 180 نظر برام اومده كه هيچ كدوم را هم تائيد نكردم .
خيلي ها راهنماييم كردن چه جوري معشوقم را فراموش كنم .
خيلي ها بهم هشدار دادند كه اگه نتونم فراموشش كنم در آينده سختي بيشتري مي كشم .
خيلي ها هم گفتن كه خيلي خري كه همچين دختري را دوست داري .
چند نفر هم گفتند براي كسي تب كن كه برات تب كنه .
من معمولا ماهي يا دو ماهي يك مرتبه مي زنه به سرم كه به معشوقم زنگ بزنم .
آخرين باري كه زنگ زدم بهش بيست وششم ماه قبل بود .
كه روز بعدش به خودم صد تا فحش دادم .
از اون مكالمه چيز زيادي يادم نيست به جز يكش كه گفت : اصلا من اشتباه كردم شما همون بار اول پيام داديد بهتون نگفتم كه ديگه بهم پيام ندهيد "
آخه قرار بود همه چيز تموم بشه . نمي دونم حق را به كي بدم .
چهاردهم دي تولدش هست .
قرار نيست بهش پيام بدم و تولدش را تبريك بگم . راستش نمي خوام جشنش را خراب كنم .
ادم وقتي از كسي بدش مي ياد نبايد جلوي چشمش ظاهر بشه .
و هيچ هديه هم براش نمي گيرم چون دليلي نداره به كسي كه ازت متنفره هديه بدي . واون هم احتمالا به جاي تشكر هديه ت را قبول نكنه و تحديدت هم بكنه .
هر وقت به گذشته فكر مي كنم گريه ام مي گيره .
معشوقم هميشه مي گفت كه اتفاقي توي زندگيش افتاده كه اگه من بدونم يك لحظه هم كنارش نمي مونم بعد كه ازش مي خواستم بهم بگه مي گفت گور پدر گذشته .
ولي من نمي تونم بگم نمي تونم فراموش كنم نمي تونم بي تفاوت باشم .
من نمي تونم اون روزي را فراموش كنم كه رفتم مركز استان تا معشوقم را ببينم .
معشوقم اونجا دانشگاه بود .
روز قبلش رفتم لباس نو خريدم .
قرارشده بود برام يك كتاب بخره و بياره بهم بده .
گفته بود هرجا بگي مي يارم مي دم بهت .
منم همراه برادرم رفته بودم . برادرم حالش خوب نبود قرار بود بستريش كنن . شب قبلش به معشوقم گفتنم كه برادرم را توي فلان بيمارستان احتمالا بستري مي كنند اگه مي شه كتاب را اون جا بيار . گفت من ساعت شش كلاس هام تموم مي شه براتون مي يارم .
ولي برادرم بستري نشد و مجبور بوديم كه عصر برگرديم .
توي خيابون بودم كه بهش پيام دادم"برادرم را بستري نكردند و حالش هم زياد خوب نيست مي خواهيم عصر برگرديم شهرمون اگه مي شه كتاب را بگير ساعت يازده مي يام ازت مي گيرمش .
لحظه اي كه اين پيام را دادم ساعت ده صبح بود .
بعد بهش زنگ زدم گفتم كتاب را بگير من دارم مي يام طرف دانشگاه تون .
دانشگاهشون نزديك يك چهارراه خيلي معروف و پر رفت و آمد بود .
ولي گفت : من نمي تونم الان تا ساعت شش كلاس دارم اگه براتون مهم هست بمونيد عصر بهتون بدم .
الان كه فكر مي كنم مي گم خيلي حرف خودخواهانه اي زده . واصلا موقعيت منو درك نكرده كه ما توي يك شهر غريبيم و حال برادرم اصلا خوب نيست .قرار بود برگرديم شهرمون يك هفته اي استراحت كنيم و بعد بياد براي عمل .
بعد بهش گفتم من خودم مي يام كتاب را مي گيرم فقط بيا چند دقيقه سرچهارراه يا توي كافي نتي باهم حرف بزنيم .
پنج ماهي بود كه من باهاش ارتباط داشتم ولي همديگه را نديده بوديم .
دلم خيلي مي خواست ببينمش .
گفت : نه آقاي ... الان زمان ريخت شهريه هاست بيشتر بچه هاي دانشگاه توي كافي نت ها هستند .
بهش گفتم : خوب فقط يك لحظه بيا از كنارم رد شو ببينمت فقط همين .
گفت : آقاي ... قرار بود من براتون كتاب را بگيرم حالا كه خودتون مي گيريد نياز نيست ديگه همديگه را ببينيم .
باي .
بعد گوشي را قطع كرد .
منم بهش زنگ نزدم .
من نمي تونم فراموش كنم كه توي ولوو تا رسيديم شهرمون فقط گريه كردم .
برادرم مي گفت : چه طورت شده
مي گفتم : يه چيزي رفته توي چشمم .
بعد بهش دوهفته اي زنگ نزدم . اون قدر غرور داشت كه اون هم زنگ نزد .
وقتي هم زنگ زدم و بهش گفتم چرا از دستش ناراحتم يك حرفي زد كه هيچ وقت فراموشش نمي كنم .گفت :
من هميني هستم هستم و عوض نمي شم .
دوسال قبل توي خونه دانشجويي يك هم اتاقي داشتم كه دوست دخترش مركز
استان درس مي خوند . البته اون هم دختره و هم پسره همديگه براي ازدواج مي خواستند . ولي خانواده هاي هيچ كدوم خبر نداشتند . و هردوشون
هم از خانواده هاي فرهنگي بودند . دختره صبح از خونه مي زد بيرون به بهانه
دانشگاه مي اومد ايستگاه و حركت مي كرد طرف شهري كه ما توش دانشگاه بوديم .
ناهار را من دوستم و نامزدش باهم مي خوردم و بعدش من براي اينكه تنعا
باشند مي رفتم خونه ي دوستام . الان هم باهم ازدواج كردند تازه بچه هم
دارند و خيلي هم خوشبختند . دختره هميشه اسم منو مي برد و مي گفت " وقت به
صورتت نگاه مي كنم احساس مي كنم يك غمي توي صورتت هست بايد دل پرغمي داشته
باشي . شايد عاشق شدي ؟ منم به خنده مي گفت "عاشق تر از تو نشدم "
هدفم اينه كه بگم بعضي ها اينقدر باهم خوبند و بعضي هام حاظر نميشن بيان از جلو ي ادم رد بشن تا ببينشمشون .
شايد فكر كنيد كه معشوقم من شايد از اون دخترها نباشه .
بهتر است بدونيد كه اون دختر نماز مي خوند و هم اتاقي منم نمازش سرجاش بود .
دليل اين همه فداكاري و شجاعت عشق بود .
اون ها عشق هم بودند . وبراي هم مي مردند .
من اينقدر دوست دارم به همون اندازه كه من معشوقم را دوست داشتم اون هم دوستم داشت .
اين و خيلي مسائل ديگه را ريختم داخل خودم .
هيچ وقت به صورت علني براي كسي بازگوشون نكردم .
اينقدر دلم مي خواد براي يكي كه نمي شناسمش درد دل كنم كه نگو .
ولي فكر نمي كنم اين شخص پيدا بشه .
اگر چه بعد ها كه رابطه مون باهم خوب شد فقط گاهي وقت ها باهام خوب بودي .
اولين بار كه بهت زنگ زدم دلم شكست .
خيلي دوستت داشتم ونمي دونستم چه كار كنم .
تصميم گرفتم فراموشت كنم .
بعدچندباري نتونستم جلوي خودم را بگيرم و بهت زنگ زدم و تو جواب ندادي .
بهت پيام دادم ولي تو جواب ندادي .
به خودم گفتم خوب نبايدهم جواب بدي .
مگه اون منو مي شناسه ؟
اصلا منو ديده كه بخواد دوستم داشته باشه ؟
بعد تا سه ماه بهت ماهي يك پيام مي دادم.
برام خيلي سوال بود كه اصلا مي خوني يانه .
بعد ديگه بهت نه زنگ زدم و نه پيام دادم .
كم كم داشتم فراموشت مي كنم .
در فراموش كردنت موفق شده بودم .
يادمه چند بار توي طبقه پايين پاساژ سعيدي ديدمت ولي اصلا قلبم نزد .
و در اون لحضا به خودم خنديدم .
به خودم گفت : چقدر احمق بودم چند سال قبل .
راستش دوستت نداشتم چون اون روزها با يك دختر ديگه رابطه داشتم .
اسمش را يادم نيست .
اون منو خيلي دوست داشت .
وقتي بهم مي رسيد بغلم مي كرد .
هيچ وقت سرم داد نمي زد .
منو دوست داشت و ديوانه ي من بود .
اون كسي نبود جز تصور تو .
تصوري كه من ازت ساخته بودم .
تو درمقابل اون تصور رنگ باخته بودي .
وقتي مي ديدمت مي گفتم اين تصور من نيست .
اين اون كسي نيست كه من دوستش داشتم .
مي گفتم كسي كه الان دوستش دارم كنار منه .
يعني تصورت اينقدر رفته بود توي مغزم كه نگو .
همه جا كنارم بودي .
نوعي كوچكي از بيماري اكسيزوفرني گرفته بودم .
بعد خواستم داستانم را بنويسم .
داستان عاشق شدنم را .
نوشتمش بعد بهت زنگ زدم .
اون شب چهارم دي سال 89 بود .
خنده داره كه چهار روز ديگه يك سال از اون ماجرا گذشته چون امشب سي ام ارر ماه ست .
فكر مي كردم مثل دفعه ي قبل دعوا مي خواي بكني .
خودم را براي اينكه اصرار بكنم حتما داستانم را گذاشته بودمش توي وبلاگ را بخوني آماده كردم .
ولي همه چي يك مرتبه تعغير كرد.
دو باره اشتباه كردم .
تو اون دختري نبودي كه من توي ذهنم ساخته بودم .
تو خيلي مهربون با من حرف زدي بعد كه قبول كردي حتما داستانم را مي خوني اگه يادت باشه يك پيامك دادي كه متنش را هيچ وقت فراموش نمي كنم نوشته بوي (( آقا ... آدرس سايتتون را برام پيام نمي كنيد دوست دارم حتما بخونم ))
به جر اون بار كمتر ديگه پيش اومد كه منو به اسم كوچيك صدا كني .
تا صبح اصلا باور نمي كردم تواينقدر مهربون شدي .
حتي شك كردم نكنه كس ديگه اي بود كه باهاش حرف زدم .
حتي تا قبل از اون ظهر هم دوستت نداشتم .
حتي باميلي آدرس وبلاگ را برات فرستادم .
اگه يادن باشه روز بعد ساعت دو بهم زنگ زدي .
من اون موقع آهنگ پيشوازم يه آهنگ از محسن يگانه بود .
اسم آهنگش هم رگ خواب وبود .
رگ خواب اين دل تودست توبوده شكست هاي هاي قلبم شكست تو بوده
يادت اومد عزيزم ؟
بهم زنگ زدي اونقدر دوستت نداشتم كه يادمه توي خونه بودم و جواب ندادم .
بعد دوباره زنگ زدي اين بارهم جواب ندادم .
بعد گفتم نكنه كار مهمي داره .
بعد خودم بهت زنگ زدم .
به دروغ گفتم "" شرمنده كه نتونستم جواب بدم راستش توي كلاس بودم واستادم از اون زمان طاغوتي هاست "
بعد قرار شد خودم نيم ساعت بعد بهت زنگ بزنم .
پنجم دي بود .
منم بم بودم .
پنجم دي سالگرد زلزله بود . من رفته بودم بهشت زهرا .
همه چيز از اون روز عوض شد .
من دوباره عاشقت شده بودم
اين بار حتي به مراتب بد تر ازدوره ي قبل دوستت داشتم .
اون قدر خوشحال شده بودم كه يك پيام احمقانه دادم توي پيامم نوشتم (( راستش من مي خوام صبح بيام كرمان و از نزديك ببينمت ))
اون روز همه چي خراب شد .
زنگ زدي گفتي " سو تفاهم شده من نمي خوام با شما رابطه داشته باشم " ازم خواستي ديگه باهم رابطه اي نداشته باشيم .
اون شب پيتزا خريده بودم كه شب توي خونه بخورم .
ولي يك لقمه اش هم از گلوم پايين نرفت .
داشتم ديوونه مي شدم چند بار بهت پيام دادم ولي جواب ندادي .
شب بعد هم مي خواستم خودم را بكشم . يادت مي ياد . من هر وقت به بن بست مي خورم حالم گرفته مي شه ولي تا وقتي تو بهم جواب نه بدي ديگه مجبورم خودم را خلاص بكنم .
حتي اون بار هم خودكشيم به خاطر تو نبود .
رفته بودم كه توي خونه نباشم .
من هر وقت توي خونه براي يك مدت مي مونم دلم مي خواد بميرم .
خيلي غصه مند بودم كه از تو هم ناميد شدم .
اگه تو كنارم مي موندي من حاضر بودم بجنگم و همه چيز را تحمل كنم .
بعد قبول كردي باهم رابطه داشته باشيم .
ولي الان چهار ماه از رابطه مون مي گزره ومن هر چي زور مي زنم فراموشت كنم نمي شه .
راستش من عاشقت شدم و نمي تونم فراموشت كنم .
شايد يك زماني مي تونستم ولي الان نه .
دوستت دارم ديگه به رسيدن بهت فكر نمي كنم .
عشق من نسبت به تو مثل شعله اي مي مونه شايد با ازدواج كردند تو تموم بشه .
به خاطر همين ازت خواستم هر وقت سيم كارتت را عوض كردي بهم بگي و هر وقت خواستي ازدواج كني خبرم كني .
راستي يك بار سيم كارتت را عوض كردي و بهم گفتي .
بعد يك بار با تلفن باجه ي مخابرات بهت زنگ زدم ولي خاموش بود .
بعد خواستم شماره ي قبليت زنگ بزنم كه ترسيدم .
ترسيدم خاموش باشه .
ترسيدم از اينكه با واقعيت روبرو بشم .
بعد با سيم كارت قبليت بهم پيام دادي . البته خودت نه دوستت پيام داد . عزيزم من وقتي پيامت را ديدم گريه ام گرفت . دلم خيلي اون روزها گرفته بود . الان كمتر اون جوري ميشم ولي بعضي وقت بيشتر جمعه ها حالم خيلي گرفته مي شه .
عزيزم فعلا كار دارم ونمي تونم بيشتر بنويسم .
شايد نتونم زياد توي ماه دي وبلاگم را به روز كنم . از ماه دي به بعد حتما فعال تر مي نويسم .
باي
عزيزم من دوبار توي زندگيم خودكشي كردم .
هيچ وقت باافتخار اين مسئله را ياداور نشدم .
حتي يك بارش هم به خاطر تو نبود .
مرا ببخش كه مي خواستم علت خودكشي ام را به عشقم نسبت بدم .
شايد ضايع بودن اين كار از علت اصلي كمتر بود .
حتي سال قبل هم كه روزهاي اول دوستيمون بود اگه يادت باشه مي خواستم خودكشي كنم .
حتي اون بار هم به خاطر تو نبود .
ولي راستش جانم را مديون تو هستم .
اگر اون شب جوابم را نمي دادي من حتما تا الان مرده بودم .
شايد فكر كني ادم ضعيفي هستم . ولي داري اشتباه مي كني .
من تا آخرين لحظه جنگيدم و همه چيز را تحمل كردم ولي نشد كه نشد .
حتي رفتنمم به عشق تو مربوط نمي شد .
خواستم برم كه فراموشم كنن كي بودم چه كار كردم و چه كار قراره بكنم .
دوست دارم هرچي زود تر دانشگاهم تموم بشه تا برم خدمت سربازي .
اين ترمي 21 واحد دارم و ترم اخرمه .
متاسفانه 3 تا ازامتحان هام افتاده توي يك روز و به كل اعصابم را به هم ريخته .
راستي يك چيز جالب . من و تو وقتي باهم دوست شديم كه نيم سال اول سال 89 بود .
اگر يادت باشه توي امتحان ها با هم قهر بوديم .
نيم سال دومم توي امتحان ها با هم قهر بوديم .
و ترم تابستان كه توي شهريور مي افتاد ديگه به كل رابطه مون بهم خورده بود .
واين ترمي هم كه خودش مشخصه و نيازي به توضيح نداره .
ما توي هيچ امتحاني باهم دوست نبوديم .
شايد همين دليل شكستمون بود .
دوستت دارم وبرات آرزوي موفقيت مي كنم .
راستي تا يادم نرفته يك بار كه با هم قهر بوديم قبل از اينكه آشتي كنيم يك كاري انجام دادم و گفتم اين را به عنوان هديه قبول كن . ولي تو گفتي " هديه روز جدايي ؟ "
عزيزم حتي همون روز هم دلم مي خواست بهت بگم ولي روم نشد بگم اخه جدايي كجاش شيرين است كه بخواهيم به خاطرش هديه هم بوديم ؟
باي